من تا کنون تجربه ای در این رابطه نداشته ام اگر کسی این مطلب را تجربه کرده کامنت بگذاره تا دگران هم استفاده کنند
من تا کنون تجربه ای در این رابطه نداشته ام اگر کسی این مطلب را تجربه کرده کامنت بگذاره تا دگران هم استفاده کنند
خوب است هر از چند گاهی به خود تلنگوری بزنیم و دنیا را زیباتر ببینیم
موضوع همیشگی مکالمه مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. چند روز بعد زن برای جراحی آماده شد و پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه میکرد، گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش.» مرد با لحنی مطمئن حرفش را قطع کرد و گفت: «اینقدر پرچانگی نکن.» بعد از گذشت ۱۰ ساعت پرستاران، زن را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید.» یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اینکه مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیاش فروختهام. برای اینکه نگــــران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”
پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.



امکانات گردشگری در کنار دریاچههای ایران، آنها را به جاذبههای گردشگری پررونقی تبدیل کرده که هرچه هواگرمتر میشود، طرفداران آنها هم بیشتر میشود. خیلی از دریاچههای ایران آنقدر معروف هستند که نیازی به معرفی ندارند اما برخی دیگر نیز هستند که گردشگران کمتری دارند و برخی دیگر نیز خشک شدهاند و کویرند. به هرحال به هریک از این دریاچهها که برای گردش و سرگرمی میروید حواستان به پاکیزه نگه داشتن دریاچه باشد و از انداختن هرگونه زباله حتی مواد خوراکی که تغییر رژیم غذایی جانداران دریاچه را سبب میشود، خودداری کنید.

دریای گرگان یا دریای ورکانه نام این دریاچه بزرگ در عهد هخامنشیان و همچنین اشکانیان است اما کاسپین از نام قوم کاسپی یا کاسی گرفته شده که قبل از آریاییها در کرانههای غربی تا جنوب غربی این دریا ساکن بودهاند و به تدریج تا کرانههای جنوبی آمدند.
موقعیت: استان لرستان

مردی که در دهستان دژگاه در بخش دهرم شهرستان فراشبند در جنوب غربی شیراز روزگار میگذراند و به حاجعمو معروف است، از حمام گریزان است و میگوید که اگر تمیز شود، مریض میشود. عمو حاجی که چهرهای همانند انسانهای غارنشین دارد و کهنسال به نظر میرسد مردم عادی سن او را نزدیک به یک قرن میدانند، رنگ خاکستر گرفته و قشری ضخیم از چرک بر اندام او سنگینی میکند.
چند سال پیش جوانان محل تصمیم گرفتند عموحاجی را به رودخانه ببرند تا آبی به بدن این مرد برسد، به همین منظور هنگامی که عموحاجی در خواب بود او را در عقب یک وانت گذاشتند تا او را در رودخانه حمام کنند اما وقتی به رودخانه رسیدند، دیدند عموحاجی در عقب وانت نیست زیرا او پیش از رسیدن، خود را به بیرون از وانت انداخته بود تا مبادا بدنش با آب آشتی کند و عموحاجی همان جا گفته بود اگر تمیز شوم، مریض میشوم. عموحاجی از خوردن هر نوع خوراکی تازه و نوشیدن آب بهداشتی پرهیز میکند به گونهای که اگر به زور هم به او آب گوارا بنوشانند، عکسالعمل منفی نشان میدهد و بشدت ابراز ناراحتی میکند.

لذیذترین غذاها به قول خودش، حیوانات مرده و گندیده است و فرقی ندارد که این حیوان حلال و یا حرامگوشت باشد. این سالخورده که گفته میشود به دلیل مشکل عاطفی که در ایام جوانی برای او رخ داده از مردم و اجتماع گریزان و گوشه عزلت و انزوا برگزیده سالیان سال است که در زیر مکانی مسقف ماوا ندارد و در گرما و سرما در هوای آزاد به سر میبرد.
برخی از جوانان و نوجوانان دژگاه برای عموحاجی مرغ، گربه، روباه، خارپشت و حتی مار مرده میبرند او این حیوانات را در گودالی در اطراف خود دفن میکند و پس از چند روز با آتشی که در این گودال میافروزد، آن را نیمپز میکند و با ولع خاصی میخورد. عموحاجی پس از آن با خوردن آب گندیده که در یک حلب زنگزده و حشرات مختلف در داخل آن شناور هستند، وعده غذایی را به پایان میبرد. لیوان او یک حلب ۵/۴ کیلویی روغن است و او با استفاده از این حلب روزانه نزدیک به ۵ لیتر آب مینوشد.
عمو حاجی یک پیپ استثنایی هم دارد ادامه مطالعه …

